ذبيح الله صفا

789

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

اين مى صاف از قدح ديگرست * مستى او را فرح ديگرست هست درين بزمگه دلفروز * نوبت هر اهل دلى پنج روز دور قدح طى شد و ساقى نماند * در خم دوران مى باقى نماند چون مى خسرو بتمامى رسيد * دور مى عشق به جامى رسيد و نظير اين معانى را در اقوال محققّان و مصنّفان بعد از خسرو نيز بوفور مىتوان يافت . از اشعار امير خسرو است : صبحدمى رفت مسيحا بدشت * سبزهء صحرا بدمش زنده گشت بىخردى در رخ آن گنج راز * كرد بدشنام زبان را دراز هرچه كه گفت او سخن ناصواب * زين طرفش بود برحمت جواب او بخصومت همه نفرين فزود * وين بلطافت همه تحسين نمود گرچه زد او خنجر پهلوگراى * بود ز عيسى نفس جان فزاى گفت رفيقى كه نگونيت چيست * پيش زبون‌گير زبونيت چيست زو چو برويت ستم افزون بود * تو سخن از لطف كنى چون بود گفت مسيح از دم روح اللّهى * كاى ز دمم جان تو بىآگهى هركس از آن سكّه كه در كانِ اوست * آن بدر آرد كه بدكّان اوست او خُم سركه است كجا مىدهد * و آنكه نباتست بَدَل كى دهد من نشوم چون ز وى افروخته * او شود از من ادب آموخته من كه زدَم مايه دِهِ جان شدم * اين صفتم داد خدا ز آن شدم خلق نكو بادِ مسيحا بود * پاسخ بد مرگ مفاجا بود خسرو اگر خوش دمى از همدمان * رو كه تويى عيسى آخر زمان ( مطلع الانوار ) هركه درو سيرت نيكو بود * آدمى از آدميان او بود و آنكه مزاجش همه زورست و زور * دور ز ما آدميان است دور